خرید بک لینک
امتحان عملی بافت ، و تئوری بافت و جنین با رای زنی نماینده( آره همون که اول اسمش چنگیز هست-_-) نه به وجود آمد و نه از بین رفت . بلکه از امروز به روز دوشنبه ی هفته ی آینده منتقل شد ، همراه امتحان فیزیو

برچسب: نویسنده: لیلا عباسیان تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 16:40

ترم سوم با درس زبان اختصاصی شروع شد و با کلاس های خلوت و ده دوازده نفره ی علوم تشریح ، هیجانِ دیدن جسد ، دوشنبه های سختِ پر کوییز ، تخمه خوردن یکی از پسر ها سر کلاس و عصبانی شدن استاد آرام ِ فیزیول

برچسب: نویسنده: لیلا عباسیان تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 16:40

من عاشق مسافرت هستم . دلم میخواهد یک روز که مستقل شدم همه ی ایران را بگردم . بیشتر از شهر ها، عاشق روستا ها هستم .خیلی خیلی . مدتی بود به این فکر میکردم که بند و بساطم را جمع کنم و بروم شمال در یک

برچسب: نویسنده: لیلا عباسیان تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 16:40

گفت خیلی دلم برا عید تنگ شده ای کاش زودتر عید شه
گفتم یادش به خیر انگار همین پارسال عید بود
گفت خب پارسال عید بوده دیگه پس چی-_- :))

برچسب: نویسنده: لیلا عباسیان تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 16:40

دست به جان نمی رسد تا به تو بر فشانمش

بر که توان نهاد دل تا ز تو واسِتانمش؟


#سعدی

برچسب: نویسنده: لیلا عباسیان تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 16:40

تصور کنید در حال رانندگی، به یک آهنگ شش و هشت فاقد ارزش هنری با صدای بلند گوش می دهید. با توقف پشت چراغ قرمز ناگهان متوجه می شوید در ماشین کناری، دوست و یا همکار شما نشسته است. بلافاصله صدای آهنگ را

برچسب: نویسنده: لیلا عباسیان تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 16:40

هزاران خورشید تابان را می خوانم قطره های اشک دانه دانه از چشمانم جاری میشوند بهم می پیوندند ، از گونه هایم سر میخورند و در زیر گلویم پخش می شوند. به این قسمت می رسم که طارق می گوید :« وقتی که طالبان

برچسب: نویسنده: لیلا عباسیان تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 16:40

می گویند روز های هفته هر کدام رنگ و بوی خاص خود را دارند ...

اما این جا فرقی نمی کند شنبه باشد یا جمعه ، روز های بی شما بودن بوی انتظار می دهد ، شب هایش بوی دلتنگی ....

روزهایِ بی شما بودن همگی جمعه اند آقا ....

برچسب: نویسنده: لیلا عباسیان تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 16:40

شنبه داشت تمام می شد که شماره ی مُنورّه روی گوشی ام افتاد . خوشحال شدم . منوره گفت زنگ زده تا حالم را بپرسد و صدایم را بشنود . گفتم که مرا شرمنده ی لطفش می کند . گفتم که خیلی وقت است دیگر دل و دماغ ز

برچسب: نویسنده: لیلا عباسیان تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 16:40

داشتم دور دو فرمون میزدم از اون ور همه خانم ها وقتی دیدن ماشین رو خوب حرکت دادم میگفتن اوو این قبوله :)) بعد از چرخش اول فرمون یک و نیم متری رو به روی جدول وایستادم ، همین موقع افسر گفت فاصله ات با

برچسب: نویسنده: لیلا عباسیان تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 16:40

صفحه بندی